دسته‌بندی نشدهطب کهن و طب اسلامی

حیوان (نوع انسان) جز از طریق نفس تغذیه نمیشود

غاذیه و نظریه مغتذی نفس است نه غذا!!

نکات برگزیده مطلب
  • قوه غاذیه چگونه عمل میکند؟
  • نفس تحلیل برنده اصلی است و تغذیه میکند!
  • غذا مغتذی قوه نیست بلکه در طریق این عمل از طریق نفس عمل میکند
  • نفس است که غذا را تحرک برای حیوان مستحیل مینماید

نيروهاى خدمت پذير خود دو دسته (سرشاخه) مى‏باشند: يك دسته براى ادامه حيات شخص در غذا تصرف مى‏نمايند. اين دسته به دو گونة قوه غاذى (غذا رسان) و قوه نامى (رشددهنده) تقسيم مى‏گردد؛ دسته ديگر براى ادامه حيات نوع در غذا تصرف مى‏كند، اين دسته هم به دو گونه تقسيم مى‏گردد: قوه مولّد (ايجاد كننده) و قوه مصوّر (شكل دهنده).

نيروى غاذیة، نيرويى است كه غذاى رسيده به بدن را براى جايگزينى آنچه (از بافت سلولى) كه از بدن تحليل رفته، شبيه بافت عضوى مى‏گرداند.نيروى نامى، نيروى است كه توسط غذايى كه به بدن وارد مى‏شود، ابعاد جسم را به اندازه متناسب طبيعى افزايش مى‏دهد تا به نهايت رشد نايل آيد، (لذا در واقع) نيروى غاذى، خدمت رسان نيروى نامى مى‏باشد. و اين نيرو، گاه غذايى كه وارد بدن مى‏گرداند برابر آن مقدارى است كه از بدن تحليل مى‏رود و گاه كمتر از آن مى‏باشد و گاه بيشتر، و رشد تحقق نمى‏يابد، مگر در صورتى كه آنچه وارد بدن مى‏گردد، بيشتر از اندازه تحليل و مصرف بدن باشد، البته هر افزايشى را در بدن نمى‏توان رشد ناميد، پس فربه شدنِ بعد از لاغرى در سنين ركود از اين قبيل مى‏باشد، ولى اين رشد محسوب نمى‏شود، زيرا رشد، افزايش در همه ابعاد بدن به اندازه متناسب طبيعى تا نهايت آن مى‏باشد، سپس آنچه پس از آن رخ مى‏دهد هرگز رشد قلمداد نمى‏شود، گرچه بدن فربه گردد، چنان كه پيش از سن ركود نيز توقف رشد طبيعى (ذبول- پژمردگى) محتمل نمى‏باشد، گرچه بدن، دچار لاغرى (هزال) گردد و وقوع اين حالت براى بدن- يعنى توقف زودرس رشد طبيعى- بسيار دورتر از رشد ديرپا براى بدن و بيرون‏تر از حد ضرورت مى‏باشد.
فعل نيروى غذا رسان (قوه غاذى) با انجام سه فعل جزيى در بدن تحقق مى‏يابد:
1.) تحصيل) و آن به دست آوردن گوهر بدن كه خون و خلط (طبيعى) است‏ كه (آن دو) با توان نزديك به فعليت شبيه عضو مى‏باشد، گاه در مسير انجام اين وظيفه توسط نيروى غاذى اخلال مى‏گردد، چنان كه در بيمارى «اطروقيا» مشاهده مى‏شود و آن بيمارى فقدان غذا مى‏باشد
2.) الصاق) و آن عبارت است از اين كه غذاى به دست آمده بطور كامل غذاى بدن شود؛ يعنى جزء بافت عضوى از بدن گردد و گاه- چنانچه در بيمارى استسقاى گوشتى‏ «3» مشاهده مى‏شود- در انجام اين فعل توسط نيروى غاذى اختلال به وجود مى‏آيد؛
3.) تشبيه) و آن عبارت است از اين كه غذاى به دست آمده هنگامى كه جزيى از بافت اعضا قرار مى‏گيرد از هر جهت حتى در رنگ و شكل (قوام) مانند آن عضو گردد و گاه در انجام اين فعل توسط نيروى غاذى نيز اختلال مى‏شود، چنان كه در بيمارى بَرَص (پيسى) و بَهَق‏ «4» ديده مى‏شود، در اين دو بيمارى تحصيل و الصاق تحقق دارد، ولى تشبيه به عضو تحقق ندارد (البته اين عارضه در اثر ناتوانى قوه مغيره است، زيرا) انجام اين فعل (تشبيه) به عهده نيروى تغييردهنده، كه زير مجموعه نيروهاى غذارسان است، مى‏باشدتفاوت نيروى مغيره با نيروى هاضمه در اين است كه هاضمه صورت نوعى غذا را تغيير مى‏دهد تا به شكل بافت عضوى نزديك گردد و نيروى مغيره به شكل بافت عضوى تغيير مى‏دهد تا صورت نوعى سابق از بين برود..
نيروى‏ تغييردهنده (قوه مغيره) نسبت به مجموع بدن انسان به اعتبار جنس‏ و سرمنشأ نخستين‏ يك چيز، ولى به اعتبار نوع نسبت به اعضاى متشابه بدن، متفاوت مى‏باشد، زيرا در هر عضوى از اعضاى متشابه‏ به اعتبار مزاج آن عضو، نيروى تغييردهنده ويژه ‏اى است كه غذا را به گونه‏ اى كاملًا متفاوت با نيروى شبيه ساز در عضو ديگر، شبيه بافت آن عضو مى‏گرداند، ليكن فعل نيروى تغييردهنده در كبد براى تمام بدن مى‏باشد.
قوه مولد (ايجادكننده) دو گونه مى‏باشد:
  1. نيروى ايجادكننده منى (نطفه) در نرينه و مادينه‏؛
  2. نيروى جداكننده قوه‏هاى موجود در منى كه آن را متناسب با مزاج تك تك اعضاى بدن بياميزد، پس براى عصب، مزاج ويژه خود و براى استخوان، مزاج ويژه خود و براى شريان‏ها، مزاج ويژه خود، اختصاص مى‏دهد و همه اينها از منى با اجزاى متشابه يا متشابه درآميختن‏ ناشى مى‏گردد؛ طبيبان اين نيرو را قوه مغيّره اولى ‏ناميده ‏اند.

مقصود از سرمنشأ نخستين «نفس» مى‏باشد زيرا همه نيروهاى موجود در اعضاى بدن از نفس صادر مى‏گردد.نيروى جداكننده (مفصله) گويند و طبيبان براى تمايز با نيروى تغييردهنده غذا (مغيره ثانوى) آن را مغيره اولين ناميده ‏اند.

قوه مصوّر (شكل دهنده)
نيروى شكل دهنده كه به فرمان آفريدگار خطكشى و شكل دهى‏  و ميان تهى كردن، سوراخ قرار دادن، ايجاد نرمى و زبرى و قرار دادن اعضا در موقعيت‏هاى مختلف و ايجاد مشاركت بين اعضا با يكديگر را به عهده دارد، بطور كلى همه افعالى كه به تعيين نهايى مقادير هر عضو از بدن وابسته است، از اين نيرو ناشى مى‏گردد.نيروى خدمت رسان به اين نيرو كه براى بقاى نوع انسان در غذا تصرّف مى‏كند، دو نيروى غاذى و نامى مى‏باشد.
از نيروهاى طبيعى كه تنها وظيفه خدمت رسانى دارند- يعنى خدمت رسانانِ نيروى غذادهنده بدن- چهار نيرو مى‏باشند: 1. جاذبه؛ 2. ماسكه؛ 3. هاضمه؛ 4. دافعه.نيروى جاذبه، آفريده شده تا آنچه را كه براى بدن نافع‏ است جذب نمايد و اين (عمل جذب) به وسيله بافت دراز رشته‏ اى عضو كه اين نيرو در آن است، انجام مى‏گردد.نيروى ماسكه، آفريده شده تا آنچه را كه براى بدن نافع است، مدت زمانى كه نيروهاى تغييردهندة تغذيه كننده‏ در آن تصرّف نمايند نگه دارد و اين (عمل امساك) به وسيله بافت رشته‏اى مايل انجام مى‏گيرد كه بسا توسط بافت رشته‏اى پهن يارى مى‏گردد.نيروى هاضمه، تغييردهنده آنچه نيروى جاذبه كشانده و نيروى ماسكه آن را نگه داشته‏ مى‏باشد و مواد غذايى را براى كنش نيروى مغيّره در آن آماده مى‏گرداند وهمچنين آنها را به مزاجى شايسته براى غذاى فعلى شدن تبديل مى‏نمايد. اين كنش نيروى هاضمه را در آنچه‏مفيد است گوارش مى‏نامند، ليكن كنش آن در مواد دفعى‏ «2» به يكى از دو حالت انجام مى‏شود:

  1. در صورت امكان، اصلاح آن به شكل مفيدبراى بدن كه آن را نيز گوارش مى‏نامند؛
  2.   راه را براى تخليه آن مواد از عضو مانده در آن توسط فشار نيروى دافعه هموار نمايد (كه اين تسهيل براى تخليه چند گونه مى‏باشد) اگر غلظت قوام ماده دفعى مانع از تخليه آن از عضو است، نيروى هاضمه آن را رقيق مى‏گرداند و اگر رقت قوام آن مانع از تخليه است، نيروى هاضمه آن را غليظ مى‏گرداند و اگر چسبندگى ماده دفعى مانع از تخليه است، نيروى هاضمه آن را تقطيع مى‏نمايد؛ اين كنش‏ نيروى هاضمه را پختن (نضج) مى‏نامند و گاه دو واژه گوارش (هضم) و پختن (نضج) به صورت مترادف استعمال مى‏شود.

نيروى دافعه، اين نيرو مواد زايدِ به جا مانده از غذا كه شايستگى تغذيه بدن را ندارد يا مواد اضافه بر نياز در تغذيه بدن يا موادى كه بدن از وجود آنها بى‏نياز مى‏باشد يا موادى كه از به كارگيرى آن در مصارف خواسته شده فراغت ايجاد شده مانند ادرار را از بدن دفع و پاكسازى مى‏نمايد.نيروى دافعه، اين مواد زايد را (بطور طبيعى) از مسير و منفذهاى متعارف كه طبيعت براى آن مهيا نموده، دفع مى‏نمايد و در صورتى كه در آنجا منفذهاى آماده‏اى نباشند، نيروى دافعه، مواد زايد بدن را از عضو برتر به عضو پست‏تر و از عضو سخت‏تر به عضو سست‏تر، انتقال مى‏دهد.
هرگاه جهت دفع ماده زايد همان جهت ميل طبيعى آن باشد نيروى دافعه تا حد امكان از تصرف در تغيير جهت طبيعى خوددارى مى‏نمايد.

باید بدانید  كه موادّ جسمانيه اگر چه در ظلمت و كثافت و برودت به اقصى الغايه رسيده ‏اند، امّا از قبول استكمال به تأثير مبدأ فعّال، مانند تأثير اشعّه كواكب خصوصا شمس، ابا و امتناع ندارند، و از شأن آنها هست كه به اكتساب نضج و اعتدال مادّه اغذيه و أقوات مهيّاى قبول نشوء و حيات گردند. و اوّل چيزى از آثار حيات را كه قبول مى‏كند حيات تغذيه‏ و نشو و نما و توليد است، و بعد از آن حيات حس و حركت، و بعد از آن حيات ادراك و تميز.

و براى هر يك از انواع حيات صورت كماليّه هست كه به آن صورت آثار آن حيات بر مادّه افاضه مى‏شود به واسطه قواى خادمه. و آن صورت را نفس مى‏نامند. و ادناى آنها نفس نباتيّه است، و اوسط نفس حيوانيّه، و اشرف نفس ناطقه. و براى نفوس ثلاث معنى مشترك ذاتى و حدّى جامع است. و مقصود در اين فصل برهان بر وجود مطلق آن و ذكر حدّ آن است.
و برهان بر وجودش آن است كه اجسامى را مشاهده مى‏كنيم كه آثارى از آنها صادر مى‏شود كه بر وتيره واحده نيست بدون اراده، مانند حسّ و حركت و تغذيه و تنميه و توليد مثل. و مبدأ اين آثار مادّه أولى نمى‏تواند بود، زيرا كه قابل محض است، و جهت فعل و تأثير در آن نيست. و صورت جسميّه مشتركه در جميع اجسام نيز نمى‏تواند بود، زيرا كه در همه اجسام اين آثار يافت نمى‏شود، و صدور اين افعال از اين اجسام گاهى هست و گاهى نيست، پس در اين اجسام مبادى غير از جسميّت آنها خواهد بود. و آن مبادى اجسام نمى‏توانند بود، زيرا كه محذور مذكور عود مى‏كند، پس قوّه‏اى خواهد بود متعلّق به آن اجسام.

در فنّ الهى‏ مذكور است كه هر قوّه فاعله كه از آن آثار مختلفه صادر گردد به نفس موسوم است. و اين لفظ اسم آن قوّه به حسب ذات بسيطه آن نيست، بلكه اين اسم بر او از آن حيثيّت است كه مبدأ آن افاعيل است. و به همين سبب بحث از نفس را از جمله علم طبيعى دانسته‏ اند.

 

فارابى در مورد نفس و قواى نفسانى از خادمه و رئيسه و غيره بيانى دارد كه خلاصه آن ذكر ميشود.
هنگامى كه انسان پديد آمد نخستين چيزى كه در او موجود ميشود قوتى بود كه به سبب آن تغذيه‏ ميكند و آن را قوت غاذيه نامند و بعد از آن قوتى كه بواسطه آن ملموسات را احساس كند مانند حرارت و برودت و ساير اين گونه امور و قوتهائى كه بوسيله آنها، طعمها، بويها، آوازها، رنگها و همه مبصرات مانند شعاعات حس ميشود. و همراه حواس قوه ديگرى حادث ميشود كه بواسطه آن نزوع بسوى آنچه حس ميكند حاصل ميشود كه او را مشتاق بدان ميكند و يا مكروه و بى‏ ميل آزو.

از سوی دیگر نفس نباتى را سه قوت است كه غاذيه، منميه، مولده باشد.
حكما گويند: نفس نباتى عبارت از كمال اول براى جسم طبيعى آلى است از جهت آنكه مبدأ تغذيه‏ و تنميه و توليد مثل است.
و بقول عرفا روح را در موقع ظهور افعال نباتيه نفس نباتى گويند.
(اسفار ج 4 ص 1، 11- از اخوان ج 1 ص 241)

از میل و آرزو گفتیم بگذارید مطلبی جالب را که در ارتباط و تطبیق با همین مورد است را برایتان بیان نمایم و آن تعریفی از کلمه اشتها ست که ببینیم اصلا دارای چه معنا و ارتباطی میباشد .

اشتها به معنى دوست داشتن و ميل و رغبت شديد است.
اين اصطلاح را لايب نيتس براى تعبير و توصيف فاعليت مونادها به كار برده است (رجوع كنيد به مناد). وى گويد:
«آرزو مبدأ داخلى مناد است كه حدوث تغيير و انتقال از ادراكى به ادراك ديگر را ممكن مى‏سازد. با آنكه آرزو هميشه قادر نيست به ادراك كامل چيزى كه در پى آن است، موفق گردد، با وجود اين، هميشه مقدارى از اين مورد اشتها و آرزو را مى‏يابد و به ادراكات تازه‏اى مى‏رسد.» (منادولژى) اما در نظر اسپينوزا اشتهاء ميل شديدى است كه انسان را به عمل برمى‏انگيزد.
مناد در فلسفه لايب نيتس عبارت است از جوهر فرد روحانيى كه حد وسط بين جواهر جسمانى و صور عقلى است. اين جوهر بسيط ولادت و موت طبيعى ندارد. طبيعت درونى آن شبيه به طبيعت نفس انسانى است. منادها از چنان ادراكى برخوردارند كه اين ادراك، خصوصيتى به آنها مى‏بخشد كه مى‏توانند جامع بين وحدت و كثرت باشند. از ويژگى‏هاى مناد اين است كه دائما در تغيير است و از حالى به حال ديگرى منتقل مى‏شود. مناد داراى حالاتى از قبيل شعور و حيات و فاعليت است. تركيب اين صفات يك ماهيت غير جسمانى به آن بخشيده است. بنا بر اين مناد تركيبى از نيرو و اشتياق و عمل است. آرزو يا اشتهاء، همين فعاليت روحى است كه مناد متصف به آن است. اين فاعليت مناد داراى دو جنبه داخلى و خارجى است.

و بطور تطبیقی باید گفت که :

اشتها از لحاظ خارجى همان نيروى طبيعى است و از لحاظ داخلى، اشتياق و ميل و اراده است. تمام تغييرات مناد معلول اين اشتهاست. اين تغييرات متصل و به هم پيوسته است، هر حالت موجودى ناشى از حالت قبلى است و هر تغييرى برآمده از تغييرات گذشته و در بردارنده تغييرات آينده است.

خب فکر میکنم تا حدی ملموس و معلوم گردید که اغتذای غذا بوسیله غاذیه از طریق اشتها و نیرویی است که حیاتی انسان است و از سوی نفس و روح به فعلیت درآمده و حفظ گردیده و ارتباط  ماندگاری در جسم برقرار نموده تا حدی که همگان آن را از ماده و جسم تلقی نموده اند و این بشکلی رایج مشهور گردیده است و فهمیده شد که ورای این است و حیات از ابتدا به تدبیر ایجاد و موجب بقا بوده و هست و خواهد بود .الخ)

 

نظریه غاذیه و نفس مغتذی

کیفیت محتوا - 9.6

9.6

امتیاز به این محتوا و نظریه

نفس مغتذی است نه غذا اصالت از نفس است

امتیاز کاربر: 5 ( 2 نتایج)
از طريق
منابع تحقیقاتی
منبع
شرح قانونچه رضی - دوره جامع پزشکی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا